870616-ساعت 21

 

  آن نخستین دیدار و گویا آخرین دیدار با او بود.

  دیگر او را کی توانم دید

  یا کجا ؟

  هرگز !

  حسرتم بسیار و می گویم ببازم باز

                                            شرط هایی را که بستم باز با هرگز

                                          " اخوان ثالث "

تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد  ... 

اما همين كه بسته را باز كرد ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است .. . »

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد... مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد..زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ».

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت وساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

 نتيجه :۱/ اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن ؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!

           ۲/.....

 

 

قندان نقره اي

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود.او در آنجا

متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميکند.کاري از دست خانم

حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن

دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر اومي شد...

مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من

به شما اطمينان مي دهم که من وVikki فقط هم اتاقي هستيم . "حدود يک هفته بعد ، Vikki

پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت ازاينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو

فکر نمي کني که او قندان رابرداشته باشد ؟ "

"خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . "

او در ايميل خود نوشت :

"مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن
نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان
از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . "
با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود :

"پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که
تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در
تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود."
با عشق ، مامان

 

سیا

اسمش سيا بود ميان اين همه جمعيت فقط او بود كه اسم داشت اسم دار بودنش هم به خاطر هيكل سياهو بزرگش بود با اين همه ترسو بود و جسارت دور شدن از خانه را نداشت و همه اش مي ترسيد كه بلايي به سرش بيايد.
يك روز عصر بالاخره رفت بيرون كه يكدفعه بوي شيريني مشامش را نوازش كرد و ديگر نتوانست جلوي خودش را بگيرد و به طرف بوي شيريني حركت كرد وقتي رسيد و خواست شيريني را به دهانش ببرد يكدفعه سياهي بزرگي ر ا روي سرش احساس كرد سياهي آنقدر بزرگ بود كه فكر كرد شب شده اما وقتي سرش را بلند كرد فهميد كه ماجرا چيست و خواست فرار كند كه ديگر دير شده بود وقتي سياهي كنار رفت مورچه سياهي زير پا له شد بود.

                                                     نویسنده:" نا آشنا "

 

  یکی بود ، یکی نبود

  نمی دونم کدوم یکی بود /کدوم یکی نبود

  ولی مسلم وقتی این یکی بود ، اون یکی نبود /

  یا وقتی اون یکی بود ، این یکی نبود /

  بعد 50 سال ، نفهمیدم کی بود ، کی نبود /

  یا کی نبود ، کی بود /

  ولی مسلم هر چی هست/ هر کی ، هر کی نبود /

  چون یکی بود / یکی نبود

  شما می دونین ، کی به کی بود ؟!؟!؟!

                          

                          "خلیل جوادی "

 

امتحان

 

 چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايي که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم کسي را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فکري کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود: « کدام لاستيک پنچر شده بود؟»....!!!!

                                                                        نویسنده :" نا آشنا "

بی شک جهان را از عشق برای کسی آفریده اند/

چون من که آفریده ام از عشق ، جهانی برای تو /

عشق گمشده

 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که به یاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.

پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.

 همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.....

                                                               نویسنده:" نا آشنا "

صدای خیس شکستن، دری به هم می خورد

و مرگ ساده و بی ادعا رقم می خورد

نگاه کن به درونم به گوشه ی قلبم

به زندگی که به دست زنی قلم می خورد

صدای گیج دو سایه ، دوسایه ی درهم

ستاره های روانی ، شباهت تو و غم

تفاهم سگ و آدم ، زوال باغچه ها

صدای ریزش شب از نوک کلاغچه ها

دستت را به من بده ، می خواهم دور انگشتت حلقه شوم

سقوط تلخ ، سقوطی سریع و یاس آور

افول فلسفه های جهان ، افول هنر

ورود ذهن به دالان حسرتی ابدی

خروج وسوسه از لایه های خاکستر

هوای غمزده در لایه های نامرئی

گلوی یخ زده از قرص های خواب آور

لطفا دهانت را کنار بکش ، این لبها سهم من است

جهان بی سر و ته ، یک جهان بی خوشبخت

که دست های تو را بسته / می کند بر تخت

گلوی خونی نیچه ، سر بریده ی من

صدای قهقهه ی ناگزیر اهریمن

و رقص روی زمین های بایر ابری

چقدر حادثه داری چقدر بی صبری

آغوش برنده ام را نفس بکش ...  لطفا

--------------------------------------------------------------------

 آشتی کن بیا به خانه ی من

به اتاقم هوای تازه بده

روسری واکن و برقص و سپس

چند لحظه به من اجازه بده

خنده کن تا دلیل خوبی بر

حرکت انتحاری ام باشد

و لبانت ، لبان شیرین ات

مزه ی میگساری ام باشد

سر به زانوی خسته ام بگذار

نو کن این دست و پای اسقاطی

نوشداروی من دهان شماست

ای پریچهره ی محلاتی

تو حدیث مفصل عشقی

وامقت را بکش جلو عذرا

لحظه ای در بغل برقصانش

تن این لاابالی خز را

تیغ بردار و بر جنونم زن

زخم های نبسته ای دارم

خون شاعر مباح شد خاتون

سالروز خجسته ای دارم

به تنم فرصت دوباره بده

به اتاقم هوای تازه بده

باز کن دکمه های پیرهنم

چند لحظه به من اجازه بده

 

                      "تورج بخشایشی"

آیا می دانستید که ؟؟

آيا ميدانستيد كه نور خورشید فقط تا عمق 400 متری آب دریا نفوذ می کند.

آيا ميدانستيد كه عدد 2520 را می توان بر اعداد 1 تا10 تقسیم نمود بدون آنکه خارج قسمت کسری داشته باشد.

آيا ميدانستيد كه فشار در مرکز خورشید تقریبا 700 میلیون تن بر 452/6 سانتی مترمربع است.

آيا ميدانستيد كه طول عمر مردم سوئد و ژاپن از دیگر ملل جهان بیشتر است.

آيا ميدانستيد كه شیشه در ظاهر جامد به نظر می رسد ولی در واقع مایعی است که بسیار کند حرکت می کند.

آيا ميدانستيد كه داغ ترین نقطه کره زمین در دالول اتیوپی است. در این منطقه در یک روز عادی دمای هوا در سایه به 94 درجه فارنهایت می رسد.

آيا ميدانستيد كه سرعت صوت در فولاد 14 بار سریعتر از سرعت آن در هواست.

آيا ميدانستيد كه وقتی مگس بر روی یک میله فولادی می نشیند میله فولادی به اندازه دو میلیونیم میلیمتر خم می شود.

آيا ميدانستيد كه هر سال از 600/557/31 ثانیه تشکیل شده است.

آيا ميدانستيد كه بزرگترین گل جهان فلوزیا نام دارد.

آيا ميدانستيد كه بیشترین ضربان قلب را قناری ها با1000بار در دقیقه و کمترین را فیل با 27 بار در دقیقه دارد.

آيا ميدانستيد كه اگر تمام رگ های خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا 97000 کیلومتر می شود.

آيا ميدانستيد كه 30 برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی می کنند در زیر خاک مدفون شده اند.

آيا ميدانستيد كه نزدیکترین ستاره به زمین بعد از خورشید الفامنچوری است که فاصله آن تا زمین 3/4سال نوری است.

آيا ميدانستيد كه فلز اوسمیم سنگین ترین ماده روی زمین است .

آيا ميدانستيد كه ۶۰٪ از ماهواره های جهان نظامی و ۴۰٪ بقیه غیرنظامی است .

آيا ميدانستيد كه در هر ثانیه بیش از ۵۰۰۰ بیلیون بیلیون الکترون به صفحه تلویزیون برخورد می کند و تصویری را که شما تماشا می کنید به وجود می آورد..

آيا ميدانستيد كه گزنه برای درمان رماتیسم، درد کمر در ناحیه دمبالچه، درد لگن خاصره (درد اعصاب کمر) و نیز درمان بیماری های مثانه، مجاری ادراری و کلیه بسیار مفید است .

آيا ميدانستيد كه شانس شبیه بودن دو اثر انگشت یک به ‫64 میلیارد است‌.‏

آيا ميدانستيد كه اگر امواج ماورای صوت را به قسمت محدودی از فضا که درآن گرد و غبار و یا ذرات دود سیگار موجود باشد بتابانیم این ذرات با سرعت رسوب می کنند .

آيا ميدانستيد كه  درجه حرارت بالاترین قسمت یک شعله به 1540 درجه می رسد در حالی که پایین ترین قسمت آن فقط 300درجه حرارت دارد .

آيا ميدانستيد كه در تقسیمات لشگری به ده هزار سرباز، تومان گفته و فرمانده آن را امیر تومان می نامند.

                                                      http://basafa.sub.ir/

 

شب در جزیره

تمامی شب را با تو سر کرده ام /کناره ی دریا ، در جزیره .

وحشی و گوارا بودی میان خلسه و خواب ،/ میان آتش و آب.

شاید بسیار دیر هنگام

خواب های مان به هم آمیخت/بر فراز و یا در اعماق

بر فراز چون شاخه هایی که به یک باد می جنبند /

و در اعماق چون ریشه های سرخی که به هم می پیوندند./

شاید خواب های تو از خواب من بر خاستند .

و از میان دریای تاریک

به جستجوی من آمدند

همچون گذشته/زمانی که تو وجود نداشتی /

بی آنکه تو را ببینم / در کنارت پارو زدم /

و چشمان تو

در پی آنچه که امروز می جویند /

نان ، شراب ، عشق و خشم /

در تو پر می شوم /زیرا تو جامی هستی

در انتظار هدیه های زندگی من ./

شب را با تو سر کرده ام / تمامی شب را

زمانی که زمین تاریک می شود

با زنده گانش و مردگانش /

و چون بیدار می شوم ناگهان

در میان سا یه ها / بازویم بر کمر گاه ات حلقه می شود .

نه شب ، نه خواب

توانسته جدای مان سازد /

و چون بیدار میشوم / دهان تو / از رویاهایت سر می کشد /

تا  طعم زمین / آب دریا / خزه دریایی /

و ژرفنای زندگی تو را به من بخشد /...

                           

                                    "پابلو نرودا - ترجمه : احمد پوری "

                            

از سینه تنگم دل دیوانه گریزد/

دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد /

من از دل و دل از من دیوانه گریزد/

دیوانه ندیدم که ز دیوانه گریزد ./

       " شاعر رو نمی شناسم"

نیایش

خدايا! خدايا!

تو با آن بزرگي

در آن آسمان‌ها

چنين آرزويي

بدين كوچكي را

 تواني برآورد آيا؟

      "محمدرضا شفيعي‌ي كدكني "

پاره آجر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند..پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:/"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. /"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم/".مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!


 

آنچه بخواهی ، توانی بود

 

 در اندرون تو کسی ست /

                             دنیایی ست /

  و ترا یاری خواهد داد که خواستن را به شدن بدل کنی /

 و نیرویی نهفته ، که گامهایت را

                                      پیوسته براه تواند برد

 پس خویشتن را آنگونه که می پسندی ترسیم کن

                                           و دست به کار آنچه باید .

 و هر روز تنها گامی بردار ، آرام و پر توان

                                  در امتداد آن رویای دلپذیر

 آری گاه چنین شود که تداوم راه / سخت و نا ممکن آید /

                                                          رویایت را فرو مگذار.

 پس آنگاه ، سحر گاهی فرا خواهد رسید

                             که چشم بگشایی و خویشتن را بینی /

                                                                   بایسته و پر توان

                          و آمیخته ی آنچه که می خواسته ای .

 این کمترین پاداش شهامت است .

                     و ایمان به آنکه در تست

                     و آویختن به رویاهایت

                     رویاهایت را فرو مگذار .

                                                            " دونا لوین  "

چند کیلو خرما برای مراسم تدفین

 

 روزهای خاکستری از برای هم می گذرند /باد می آید و برف نمی آید / بود یا نبود ؟ ! / نمی دانم /

 باید مراسم یادبود بگیرم / بچرخان / آنتن را بچرخان / که جبهه ایی را بگیرم ، پر از برف / پر از

 باران / كه سفيد شوم ، سياه / كه سياه شوم ، سپيد / اين راه ، راه آخر است / تمام راه هاي خانه ام

 بسته / همه جا نا امن  / و تمام مي شود بي تو / و تمام مي شود بي من /

  اين ختم كه خرما نمي خواهد !/ اصلاً بود يا نبودنش را نمي دانم/

 بود يا نبود ؟ / جاي دندان ها ، بر روي دست ها و صورتم هست هنوز / دندان در آورده /

 بهار ۶ دندان درآورده /

  لَ لي لرل لي / ل َ لي لرل لي / لَ ي لَ ي لَ َ َ ....

   رو سر بنه به بالين / تنها مرا رها كن /

   ترك من خراب ، شبگرد مبتلا كن ../

   مائيم و موج سودا / شب تا به روز تنها

   خواهي بيا ببخشا / خواهي برو جفا كن /

   لَ لي لرل لي / ل َ لي لرل لي / لَ ي لَ ي لَ َ َ ....

 

 

تابوت

 

 

  پروانه ها  !

  آخ !!

  تصور کن

  آنها در اندیشه چیزی مبهم

  که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را

  در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند .

  یادم می آید / روزگاری ساده لوحانه

  صحرا به صحرا / و بهار به بهار

  دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم .

  عشق را چگونه می شود نوشت !!

  در گذر این لحظات پر شتاب شبانه

  که به غفلت آن سئوال بی جواب گذشت

  دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است .

  و گرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش می دادم که در آن دلی می خواند

  من تو را

  او را

  کسی را دوست می دارم .

  صدا ها !!

  صدا ها !!

  گوش کن

  از زیر پنجره تابوت می برند

  نه ؟

                                                             " حسین پناهی "

 

                                             

ساحل

 

 

 

 

هوا سرد بود / از سرماش خوابم می گرفت / ساعت ها می شد که روی صخره ، کنار

ساحل نشسته بودیم / با چشمایی خیره / انگار دنبال نشونه، دلیل یا حرف نگفته ایی بودیم /

انگاری مدت ها بود که ندیدیم / جمعیت بود که از هر طرف موج می خورد /

دریا تشویقمون می کرد / لباسی سفید ، تنم کردند/ بلند بود و چین چین / چین های صورتش

عمیق وپدر بزرگ جوونتر شده بود /

دستای سردم تو دستای گرمش آروم گرفت /

اومدنش از اون دنیا ، منو می ترسوند / خوشحال بودم ، اما وحشت زده / وحشت قلبم ،

تند، تند می زد / تلاشم به جائی نمی رسید / چین ، چین ، به آب می رفت /

هوا سرد بود ، اما گرم/ سبک می اومد ، اما سنگین / صدا ، شتاب زده به طرفم می اومد /

بلند و بلند تر / کسی نبود / دستی به شونم خورد /" سپیده  ،  سپیده  ، پا شو ، پا شو ببین ،

چه برفی اومده ؟!! "

چشمامو باز کردم و پرسیدم :  چه برفی اومده ؟!!

 

 

امید  ، آیا؟

 

   و هرگز نو مید وار از فراز صخره های سخت زندگی ، آینده را نظاره مکن /

   با ایمان به توان خویش از آن میانه، راهی بگشا / به دنیای زیبای فرداها /

  بدان که در امتداد هر راه که بر می گزینی ، همواره دشواری در کمین است /

  که زندگی اگر نام آسانی داشت ،

                   دیگر بر روی زمین ، تلاش، معنای خویش را از کف می داد /

                                         و در آسمان ، رنگین کمان /... 

 

                                         " شری هاوس هولدار "

 

 

عدد بده

 

    "در این شب پاییزی ، جیرجیرکی که از سرما گریخته ،خود را به شیشه ی پنجره می کوبد /

      او در انتظار رسیدن به گرمای اتاق و نور چراغ است /

      اما مرگ از هر دو سو در انتظار اوست ./

            آی مرد سامری خفن شدی / در سه راه آذری کفن شدی / ببین چگونه جان مشوش است ، عددبده /

       ز سر ؛ ز همسر ؛ ز ما در ،گذر / ز مادر گذر/ زما ؛ زما ؛ در گذر/

                       این قرار عاشقانه را عدد بده / شور و حال عارفانه را عدد بده /

                                                                    دلت چه شد ؟ دلت چه شد ؟ به باد رفت /

          تمام ایده ها و آرزو ؛ ز یاد رفت /   دلت به انتظار چشم هاست / عدد بده /

                        ببین چگونه پول میدهیم ، نفت و آب و برق را / ببین  احاطه کرده است عدد ، فکر خلق را /

   گذر ، گذر ، گذر ، گذر   ، گذر ، گذررررررر...........

     

   جیر جیرک رفته بود ، من بی سایه / نشسته بودم/ شب.

 

قیصر شعر معاصر عزیمتش ناگزیر شد

 

       

 

قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .

 

حسرت همیشگی

 

حرف های ما هنوز نا تمام ...........

تا نگاه می کنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حکا یت  همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...........

ای دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان

                      چقدر زود

                     دیر می شود!

 

                                 "قیصر امین پور"

 

 

...    قیصرامين‌پور بر اثر بيماري قلبي درتاریخ ۰۸/۰۸/۱۳۸۶درگذشته‌  ،

       روحش شاد .

 

 


گاهی اندوهی ژرف ما را فرا می گیرد که نمی توانیم مهارش کنیم / زندگی جادو و هنرش را

پنهان می کند./ باید به آوای کودکی که روزگاری بوده ایم، گوش بسپریم/ کودکی که درون

ماست. این کودک لحظه های جادویی را می فهمد. می توانیم فریادش را خفه کنیم، اما نمی توانیم

آوایش را بخوابانیم / اگر تولد دوباره نیابیم ، اگر بار دیگر با معصومیت و شیفتگی کودکی به

زندگی ننگریم، دیگر معنایی در زندگی نخواهد ماند./ به آن چه کودک درون سینه مان می گوید،

گوش بسپریم.از این شرمنده نشویم. نگذاریم  بترسد، که تنهاست و شاید هرگز صدایش را نشنوند/

بگذاریم که او کمی مهارهست بودنمان را در دست بگیرد / کاری کنیم که بار دیگر احساس

محبوب بودن کند/ حتا اگر از نظر دیگران احمقانه بنماید/ .

 

باید خطر کرد/ تنها هنگامی  معجزه ی زندگی را به راستی درک می کنیم که بگذاریم نا منتظره

رخ دهد/ خداوند هر روز– همراه با خورشید – لحظه ای را به ما می بخشد که در آن می توانیم

هر آن چه را که ما را نا شاد می کند، دگرگون کنیم / 

 

 

                                                           « کنار رود پیدرا نشستم و گریستم : " پائولو کوئلیو" »

 

 

    

 

    چنین گفت زرتشت     :

 

    خرد ما اینگونه می خواهد : بی خیال ، سخره گر ، پر خاش جوی ....

    درست است که ما عاشق زندگی هستیم / اما نه از آن رو که بدان خو کرده ایم /

    بل از آن رو که خو کرده ی عشق ایم ./

   عشق هیچ گاه بی بهره از جنون نیست/ اما جنون نیز هیچ گاه بی بهره از خرد نیست./

    و نیز، به گمان ِ من ، که اهل زندگی ام /

   پروانه ها وحباب های ِ صابون وهر آنچه در میان ِ آدمیان ازجنس  ِ آن هاست با شادکامی

   از همه آشناتر اند /

    دیدار پرواز ِ این رَوانک ها ی سبکبال  ِ دیوانه وار نازک تن ِ پُر جنبش زرتشت

    را به گریستن و 

    نغمه  سرایی می انگیزد ./

    تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند ./

    و چون ابلیس ام را دیدم  ، او را جّدی و کامل و ژرف و با وقار یافتم . /

    او جان ِ سنگینی بود ./ از راه  ِ اوست که همه چیز فرو می افتد./ 

    با خنده می کشند نه با خشم ! خیز تا « جان ِ سنگینی »  را بکشم ! /

    چون راه رفتن آموختم ، به دویدن پرداختم ./

    چون  پرواز کردن آموختم ، دیگر برای جنبیدن نیاز به هیچ فشاری ندارم. /

     اکنون سبکبار ام ! / اکنون در پرواز / اکنون می بینم خویشتن را در زیر پای خویش /

     اکنون خدایی در من رقصان است ./

                                                               "  فریدریش نیچه  "

 


 

 

 

   

      جرم و جزا

 

 

    خدا- سرشتی تان به اقیانوس مانند است؛

    هماره نیالوده می ماند.

    و چون اثیر فراز می برد بالداران را.

    خدا- سرشتی تان نیز ، چون آفتاب است ؛

    نه ظلمتکده ی موش کور می شناسد و نه در پی سوراخ های مار.

    اما خدا – سرشتی تان  به تنهایی در شما نمی زیید.

    بسا در شما هنوز انسان است ، و بسا در شما هنوز انسان نیست.

    بل حقیر ِ وامانده ی بی شکلی که در جستجوی بیداریش خوابالود گام می زند در مه.

    و هنگامی که تنی از شمایان بر خاک می افتد ،

    در راه ِ کسانی می افتد که از پس می آیند ، چون هشداری که سنگ ِ پا گیر .

    آری او نیز در راه کسانی که پیش اند می افتد ،

    آنان که هر چند تیز گام تر و استوارترند ،سنگ پا گیر راه را نغلتانده اند.

    و این نیز هر چند کلام بر جان تان سنگین باشد :

    مقتول در برابر قاتلش بی گناه نیست ،

    و دزدزده خود در ِ دزدی باز گذاشته است.

    ثوابکار در کارهای کژکردار بری نیست.

    و دست نیالوده در جنایت ِ جانی آلوده دامن است .

    آری ، بسا مجرم قربانی ِ زخم خورده است.

    و بس یسیار بارها محکوم بار بی گناهان و بی تقصیران را بر خود هموار می کند .

    شما نمی توانید سره از نا سره سوا کنید و نیکی  از رذالت ؛

    زیرا رویارویی آفتاب ِ تابان با هم ایستاده اند چونان تافته ِ نخ ِ سیاه و سفید .

    وهنگام که نخ سیاه می بُرد ، بافنده می باید طاقه را در نظر بدارد و دستگاه نساجی             رانیز بیازماید .

 

 

" خلیل جبران "

 

 

 

 

    لالایی

 

    لا لا، لا، لا، لالایی

    عزیز ِ من لالایی /

    /  لالا ، لا، لا،  گل ِ من / عزیز ِخوشگل ِ من  

     قشنگم / نور ِ چشمم /گُ لَ ک خانم   لالایی/

     لا لا، لا، لا،لالایی/ لا لا، لا، لا،لالایی

     بهار میخواد بخوابه/ عزیز ِمن بخوابه

     لالا، لا ، لا ، لالایی

     عزیز ِمن  لالایی / بهار خانم لالایی

      / لالا، لا ، لا ، لالایی/ لالا ، لا ، لا ، لالایی

      خانم خوبم بخوابه / بهار جونم بخوابه

      /بهار خاله  لالایی /  قشنگ ِمن لالایی

       لالا ، لا ، لا ، لالایی  ...

 

 

 

 

 

     

          زندگی  

 

«ازهر فرصتی که زندگی در اختیارت می گذارد استفاده کن .چون اگر از دست بروند ، مدت ها  طول می کشد تا دوباره به دست آیند .»

 

«هرگاه نیاز به گرفتن تصمیمی مهم داریم ، بهتر است به نشانه ها و به عشق اعتماد کنیم.زیراعقل همواره سعی می کند با گفتن این که وقتش نرسیده ما را از رویاهامان جدا کند .عقل از  شکست می ترسد ، اما بصیرت از زندگی و چا لش ها یش لذت می برد .»

            

« هیچ کس نمی داند در چند دقیقه ی آینده چه اتفاقی خواهد افتاد و با این حال ، آدم ها پیش می روند چون اعتماد دارند .چون ایمان دارند .»

 

                                                                   " پائولو کوئلیو "  

 

 

 

 

   سیاه

 

 

   خوب آره که خیابونا و بارونا و آسمونا ارث بابامه.

   واسه ی همینه هم که ازبوق سگ تا د ین ِ روز این کله ی پوکو

   میگیرم بالا و از بی سیگاری می زنم زیر آواز

   و اینقدر می خونم تا این گلوی وامونده وا بمونه

   تا که شب بشه و بِچپم تو یه چار دیوار حلبی

   که عمو بارون رو طا قش ، عقشِ ِ سیاه خیالی ِ منو ضرب گرفته.

   شام که نیس !

   خوب زحمت خوردنشو هم ندارم

   در عوض

   چشم من و پو تینای مچاله و پیریه که رفیق پرسه های بابام بودند

   بعدش هم واسه اینکه قلبم نترکه

   چشمارو می بندم و کله رو ول می کنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه.

   خواب که دیگه کار نیست تا مجبور باشی از کله ی سحر،

   یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و آخر سر اینقدر سر به سرت بذارند تا سر بذاری به خیابونا

   هی

   دل بده تا پته ی دلمو واست رو کنم

   می دونی؟ ...

   همیشه این دلم به آن دلم می گه زکی؟

   تو این دنیای ِ هیشکی به هیشکی

   این یکی دستت باید آن یکی دستتو بگیره

   ورنه خلاصی ، خلاص!

   اگه این نبود

   حالیت میکردم که کوه ها را چه طوری جا به جا می کنند

   و استکان ها را چه جوری می سازند

   سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان .

   من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم

   و دعاش کنم که:

   عظمتتو جلال

   امروز هم گذشت و هیشکی ما را نکشته !

   بعدش هم چشارو می بندم و می سپارم به صدای فلوت ِ یدی کوره

 

 

   که هفتاد سال تمومه ، عاشق یه دختر چارده ساله ی بوره !!

   من هم عشق ِ سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره .

 

                                                   " حسین پناهی"

 

 

 

  

 

    بیداد

 

 

   « در کوچه باد می آید

   این ابتدای ویرانی است »

   بادبادک بیداد مرا باد برد .

   مَه آسمان مِه آلود و گنگ

   خورشید گرفتگی ؟!!/ دل گرفتگی ؟!

   نه ، ماه گرفتگی است .

   زمین بین خورشید و ماه قرار گرفته.

   دستانم خالی

   راه دور

   و زندگی زیباست .

 

 

 

 

 

انسان از آن لحظه ای که از روی اضطرار به این دنیا پا می نهد تا آن دمی که گردونه ی انسانها ، سیر خود را تا سر حد مرگ پایان می دهد:

 

کودکی را می توان سن بازی نامید/ جوانی یعنی انتقال از بازی به کار و از وابستگی خانوادگی به اعتماد به نفس/جوان  پس از سال ها ناز پروردگی از خانواده به اجتماع قدم می نهد/ خود را آزاد می یابد و جام لذت را تا جرعه ی آخر سر می کشد ؛ با توحش نعره می زند و می رود تا دنیا را بگیرد و از نو بسازد/ جوانی سن بی قید و بی بند و باری است و شعار آن صاف و صریح این است : « چیزی مانند زیاده روی مایه ی کامیابی نیست »

در ابتدای جوانی بلوغ فرا می رسد/ ناگهان  آن آمادگی و وحدتی را که برای کارها ی ناسنجیده  داشتند از دست می دهند و قیافه ی پریده ی تفکر بر آنان سایه می اندازد و  خود را با دقت بیشتری آرایش میدهند و موی خود را با دقت بیشتری آشفته می سازند/ هر چه آگاهی از امور  جنسی بیشتر شود رشد عقلانی نیز بالا می گیرد ؛ غریزه راه را برای تفکر باز می کند ؛ عمل و فعالیت به سوی تفکر آرام می خزد/ جوان خود و جهان را می آزماید/ جوان به سن شوخی های پسرانه و خنده های دخترانه پا می نهد . سینه از آواز و رقص مالامال است . طغیان امیال و رغبات حس زیبایی شناسی را تقویت می کند و نمو می بخشد ؛ موسیقی و هنر متولد می گردد .

سرانجام جوان عشق را می یابد/ او در آغاز آن « عشق حیوانی» را که پیش درآمد لطیف سمفونی های آینده ی روح و جسم است می شناخت و از تنش های فردی شهوت پیشرس و نا آزمون خبر داشت/ ولی این ها مقدمه ایی بود برای عمیق ساختن ذهن و آماده کردن او برای از خود کذشتگی و فداکاری/ گویی موج زندگی حس آفرینش را در او بیدار ساخته است/ جوان مشتاق تر و بی آرامتر می گردد ولی همه اش لطف و ادب است و از همه ی تفننهای عشق خبر دارد ، از عطشی که در دل و خون است در تب و تاب است ولی در عین حال رقت و اخلاصش نیز رو به فزونی می نهد/ در اینجا عمل و نتیجه ی قرن ها فرهنگ دیده می شود ؛ این عشق روحانی بالاترین چیزی است که انسان بدان دست یافته است و حتی از موفقیت های عالم تفکر و فتوحات قدرت نیز بالاتر است/ جوان با خرد و تعلق ، روح و جسم را برای  پذیرایی عشق، تمیز و پاکیزه  نگاه می دارد و آن را با ازدواج پر از آداب و تشریفات تضمین می کند  و با تصمیم و جد ، همه را پیرو آن می سازد....

.... بر روی آلاچیق های سبز ، مرغان چهچه می زنند و خروس سرود طلوع آفتاب را می خواند و روشنی مزارع را فرا می گیرد ؛ جوانه ها باز می شوند . شاخه ها سر بر می آورند ؛ شیره ی نباتی در تنه ی درختان بالا میرود/ کودکان با چه شادی میدوند و می خندند... چه نشاطی , چه روحی , چه وجدی! آنها چه توجهی به مرگ دارند؟ آنها رشد خواهند کرد و یاد خواهند گرفت و عشق خواهند ورزید و شاید هم پیش از مردن کیفیت  حیات را کمی بالاتر خواهند برد/ به هنگام مرگ فرزندانی خواهند داشت که با پرستاری و مراقبت آنها را بهتر از خود ساخته اند و بدین گونه مرگ را گول خواهند زد. در زیر سایه ی  درختان دو دلداده راه می روند/ سخنان نرم و آهسته ی آنها با صدای مرغان و حشراتی که جفت خود را می خوانند در می آمیزد ؛ آن عطش و گرسنگی کهن از راه چشمان حریص و نیمه خوابیده سخن می گویند و شیفتگی والایی از راه دست های به هم فشرده و لب های به هم مالیده جاری می گردد/ زندگی پیروز می شود ... 

                            

                                    "   ویل دورانت   کتاب   لذات فلسفه :

                                                    ترجمه : عباس زریاب "

 

 

 

 

 

مهم نیست که گذشته چی بوده یا چی نبوده ؟!!/ مهم اون چیزایی که تو خاطرمون میمونه /خوب یا بد ، فرقی نمی کنه / اتفاق پر از ثانیه هاست / ثانیه ها پر از افتادن ِ / افتادنی که می افته و نمی شکنه / که می افته و می شکنه/ می افته و بلند میشه / می افته و راه میره / می افته و می پره / ....

اتفاق می افته و روزها و عمر می گذره ...

 

" دریغ!

گویی مجال دیر شده است ، طفل انتظار پیر و دل صبراز این شیوه سیر!

نقاب از چهره بردار و به نقب حقیقتش بینداز .

دیگر معجزه ایی روی نخواهد داد ؛

چرا که همه ی پیامبران ، خاک تاریک را در آغوش کشیده اند! ".