انسان از آن لحظه ای که از روی اضطرار به این دنیا پا می نهد تا آن دمی که گردونه ی انسانها ، سیر خود را تا سر حد مرگ پایان می دهد:
کودکی را می توان سن بازی نامید/ جوانی یعنی انتقال از بازی به کار و از وابستگی خانوادگی به اعتماد به نفس/جوان پس از سال ها ناز پروردگی از خانواده به اجتماع قدم می نهد/ خود را آزاد می یابد و جام لذت را تا جرعه ی آخر سر می کشد ؛ با توحش نعره می زند و می رود تا دنیا را بگیرد و از نو بسازد/ جوانی سن بی قید و بی بند و باری است و شعار آن صاف و صریح این است : « چیزی مانند زیاده روی مایه ی کامیابی نیست »
در ابتدای جوانی بلوغ فرا می رسد/ ناگهان آن آمادگی و وحدتی را که برای کارها ی ناسنجیده داشتند از دست می دهند و قیافه ی پریده ی تفکر بر آنان سایه می اندازد و خود را با دقت بیشتری آرایش میدهند و موی خود را با دقت بیشتری آشفته می سازند/ هر چه آگاهی از امور جنسی بیشتر شود رشد عقلانی نیز بالا می گیرد ؛ غریزه راه را برای تفکر باز می کند ؛ عمل و فعالیت به سوی تفکر آرام می خزد/ جوان خود و جهان را می آزماید/ جوان به سن شوخی های پسرانه و خنده های دخترانه پا می نهد . سینه از آواز و رقص مالامال است . طغیان امیال و رغبات حس زیبایی شناسی را تقویت می کند و نمو می بخشد ؛ موسیقی و هنر متولد می گردد .
سرانجام جوان عشق را می یابد/ او در آغاز آن « عشق حیوانی» را که پیش درآمد لطیف سمفونی های آینده ی روح و جسم است می شناخت و از تنش های فردی شهوت پیشرس و نا آزمون خبر داشت/ ولی این ها مقدمه ایی بود برای عمیق ساختن ذهن و آماده کردن او برای از خود کذشتگی و فداکاری/ گویی موج زندگی حس آفرینش را در او بیدار ساخته است/ جوان مشتاق تر و بی آرامتر می گردد ولی همه اش لطف و ادب است و از همه ی تفننهای عشق خبر دارد ، از عطشی که در دل و خون است در تب و تاب است ولی در عین حال رقت و اخلاصش نیز رو به فزونی می نهد/ در اینجا عمل و نتیجه ی قرن ها فرهنگ دیده می شود ؛ این عشق روحانی بالاترین چیزی است که انسان بدان دست یافته است و حتی از موفقیت های عالم تفکر و فتوحات قدرت نیز بالاتر است/ جوان با خرد و تعلق ، روح و جسم را برای پذیرایی عشق، تمیز و پاکیزه نگاه می دارد و آن را با ازدواج پر از آداب و تشریفات تضمین می کند و با تصمیم و جد ، همه را پیرو آن می سازد....
.... بر روی آلاچیق های سبز ، مرغان چهچه می زنند و خروس سرود طلوع آفتاب را می خواند و روشنی مزارع را فرا می گیرد ؛ جوانه ها باز می شوند . شاخه ها سر بر می آورند ؛ شیره ی نباتی در تنه ی درختان بالا میرود/ کودکان با چه شادی میدوند و می خندند... چه نشاطی , چه روحی , چه وجدی! آنها چه توجهی به مرگ دارند؟ آنها رشد خواهند کرد و یاد خواهند گرفت و عشق خواهند ورزید و شاید هم پیش از مردن کیفیت حیات را کمی بالاتر خواهند برد/ به هنگام مرگ فرزندانی خواهند داشت که با پرستاری و مراقبت آنها را بهتر از خود ساخته اند و بدین گونه مرگ را گول خواهند زد. در زیر سایه ی درختان دو دلداده راه می روند/ سخنان نرم و آهسته ی آنها با صدای مرغان و حشراتی که جفت خود را می خوانند در می آمیزد ؛ آن عطش و گرسنگی کهن از راه چشمان حریص و نیمه خوابیده سخن می گویند و شیفتگی والایی از راه دست های به هم فشرده و لب های به هم مالیده جاری می گردد/ زندگی پیروز می شود ...
" ویل دورانت کتاب لذات فلسفه :
ترجمه : عباس زریاب "