پروانه ها  !

  آخ !!

  تصور کن

  آنها در اندیشه چیزی مبهم

  که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را

  در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند .

  یادم می آید / روزگاری ساده لوحانه

  صحرا به صحرا / و بهار به بهار

  دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم .

  عشق را چگونه می شود نوشت !!

  در گذر این لحظات پر شتاب شبانه

  که به غفلت آن سئوال بی جواب گذشت

  دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است .

  و گرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش می دادم که در آن دلی می خواند

  من تو را

  او را

  کسی را دوست می دارم .

  صدا ها !!

  صدا ها !!

  گوش کن

  از زیر پنجره تابوت می برند

  نه ؟

                                                             " حسین پناهی "