ما تو خونه ی کوچیک دنیا می یام ، توی شهرای بزرگ جون می کنیم !
راه می ریم حرف می زنیم دِق می کنیم ، تا یه چیز شبیه زندون بسازیم !
صُب تا شب شبیه زنبور عسل ، توی شونه های هم وول می خوریم !
سر شب با چُرتکه یا ماشین حساب ، زخمای صُب تا غروبُ می شمُریم !
با توام ! تو که می گی هوا همیشه ابری نیس
اگه می تونی بیا یه روز من رُ بنویس
اتوبوس با صد نفر دلواپسی ، صب و با هم وطناش شریک می شه !
یه کمی نون و پنیر و کوفت و درد ، قاطی طعم رُژ و ماتیک می شه !
سر ظهر ساختمونای نیمه ساز ، با گچ و آهن و خاک بالا می ره !
کارگر افغانی پرپر می زنه ، حقوق سه ماهِ پیشُ بگیره !
شب ، خیابون دراز بی خیال ، بورس و عطر و آدم هزار کاره !
یه نفر تو اون مغازه دنیا رُ ، با تمومه هستی بالا می یاره !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 20:56 توسط سپیده
|