جرم و جزا

 

 

    خدا- سرشتی تان به اقیانوس مانند است؛

    هماره نیالوده می ماند.

    و چون اثیر فراز می برد بالداران را.

    خدا- سرشتی تان نیز ، چون آفتاب است ؛

    نه ظلمتکده ی موش کور می شناسد و نه در پی سوراخ های مار.

    اما خدا – سرشتی تان  به تنهایی در شما نمی زیید.

    بسا در شما هنوز انسان است ، و بسا در شما هنوز انسان نیست.

    بل حقیر ِ وامانده ی بی شکلی که در جستجوی بیداریش خوابالود گام می زند در مه.

    و هنگامی که تنی از شمایان بر خاک می افتد ،

    در راه ِ کسانی می افتد که از پس می آیند ، چون هشداری که سنگ ِ پا گیر .

    آری او نیز در راه کسانی که پیش اند می افتد ،

    آنان که هر چند تیز گام تر و استوارترند ،سنگ پا گیر راه را نغلتانده اند.

    و این نیز هر چند کلام بر جان تان سنگین باشد :

    مقتول در برابر قاتلش بی گناه نیست ،

    و دزدزده خود در ِ دزدی باز گذاشته است.

    ثوابکار در کارهای کژکردار بری نیست.

    و دست نیالوده در جنایت ِ جانی آلوده دامن است .

    آری ، بسا مجرم قربانی ِ زخم خورده است.

    و بس یسیار بارها محکوم بار بی گناهان و بی تقصیران را بر خود هموار می کند .

    شما نمی توانید سره از نا سره سوا کنید و نیکی  از رذالت ؛

    زیرا رویارویی آفتاب ِ تابان با هم ایستاده اند چونان تافته ِ نخ ِ سیاه و سفید .

    وهنگام که نخ سیاه می بُرد ، بافنده می باید طاقه را در نظر بدارد و دستگاه نساجی             رانیز بیازماید .

 

 

" خلیل جبران "