
گاهی اندوهی ژرف ما را فرا می گیرد که نمی توانیم مهارش کنیم / زندگی جادو و هنرش را
پنهان می کند./ باید به آوای کودکی که روزگاری بوده ایم، گوش بسپریم/ کودکی که درون
ماست. این کودک لحظه های جادویی را می فهمد. می توانیم فریادش را خفه کنیم، اما نمی توانیم
آوایش را بخوابانیم / اگر تولد دوباره نیابیم ، اگر بار دیگر با معصومیت و شیفتگی کودکی به
زندگی ننگریم، دیگر معنایی در زندگی نخواهد ماند./ به آن چه کودک درون سینه مان می گوید،
گوش بسپریم.از این شرمنده نشویم. نگذاریم بترسد، که تنهاست و شاید هرگز صدایش را نشنوند/
بگذاریم که او کمی مهارهست بودنمان را در دست بگیرد / کاری کنیم که بار دیگر احساس
محبوب بودن کند/ حتا اگر از نظر دیگران احمقانه بنماید/ .
باید خطر کرد/ تنها هنگامی معجزه ی زندگی را به راستی درک می کنیم که بگذاریم نا منتظره
رخ دهد/ خداوند هر روز– همراه با خورشید – لحظه ای را به ما می بخشد که در آن می توانیم
هر آن چه را که ما را نا شاد می کند، دگرگون کنیم /
« کنار رود پیدرا نشستم و گریستم : " پائولو کوئلیو" »