سیاه
خوب آره که خیابونا و بارونا و آسمونا ارث بابامه.
واسه ی همینه هم که ازبوق سگ تا د ین ِ روز این کله ی پوکو
میگیرم بالا و از بی سیگاری می زنم زیر آواز
و اینقدر می خونم تا این گلوی وامونده وا بمونه
تا که شب بشه و بِچپم تو یه چار دیوار حلبی
که عمو بارون رو طا قش ، عقشِ ِ سیاه خیالی ِ منو ضرب گرفته.
شام که نیس !
خوب زحمت خوردنشو هم ندارم
در عوض
چشم من و پو تینای مچاله و پیریه که رفیق پرسه های بابام بودند
بعدش هم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمارو می بندم و کله رو ول می کنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه.
خواب که دیگه کار نیست تا مجبور باشی از کله ی سحر،
یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و آخر سر اینقدر سر به سرت بذارند تا سر بذاری به خیابونا
هی
دل بده تا پته ی دلمو واست رو کنم
می دونی؟ ...
همیشه این دلم به آن دلم می گه زکی؟
تو این دنیای ِ هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید آن یکی دستتو بگیره
ورنه خلاصی ، خلاص!
اگه این نبود
حالیت میکردم که کوه ها را چه طوری جا به جا می کنند
و استکان ها را چه جوری می سازند
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان .
من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم
و دعاش کنم که:
عظمتتو جلال
امروز هم گذشت و هیشکی ما را نکشته !
بعدش هم چشارو می بندم و می سپارم به صدای فلوت ِ یدی کوره
که هفتاد سال تمومه ، عاشق یه دختر چارده ساله ی بوره !!
من هم عشق ِ سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره .
" حسین پناهی"